تبليغاتX
Design By : Fooad Jalai Zadeh

ماه و مرداب

خیلی وقت است می نویسم برایت : هستی برایت بنویسم؟

خیلی وقت بود آبی توی گلدان نداشتم

تنها با گلبرگهایی بهار اتاقم را حس میکردم

که طراوتشان را به جوهری داده بودند

روی صفحه ی اول حافظ...

ریز نوشته ای تقدیم به من

خیلی وقت بود توی فال کسی سر زده وارد نشده بود

تا یک پای قضیه ام لنگ بزند

وقتی پای یک تار بلند به میان می آید

هیچکس به مست بودن خود اعتراف نمی کند

مگر زیر گلویش خطی سیاه از باروت چشم فرشته ای

تا کمر او را فریب داده باشد

من...

اعتراف می کنم...

مثل یک شاعر...

تا خرخره توی این فکر فرو رفته ام...

                                                              صیام

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت16:26توسط صیام سلطانی |

ذهنم دارد می میرد.صدای خراب شدن می آید.

این افکار من است که دارد فرو می ریزد.

بگذار آسمان نیز فرو بریزد که هر آنچه نیست از آسمان است.

پرنده شدن آسان است.من برایت بال می سازم.به پرهای ریخته شده ی من نگاه می کنی؟اوهام تو را در بر نگیرد.

صدای نوزاد درونت را می شنوم.آه تو خوشبختی.!

ابرها را چه می اندیشی؟آنها که راه نیستند.از پس آنها هیچ ستاره ای زندگی نمی کند.به دنبالم بیا،نترس،می خواهم نشانت بدهم.به بالا نگاه کن،!تاریک است،اما تو که روشنی.پس در نطفه خفه کن آن بیگناهی را که هیچ نمی داند.که اگر بیاید تنها دلواپسی به استقبالش خواهد آمد.کمی درنگ کن،!

اینگونه به چشمانم خیره نشو.من زاده ی بی تفاوتی نیستم.

صدای در می آید.تو هم می شنوی؟آنکه پشت در است یقینا دلواپس نیست،فقط منتظر است.

صدای در می آید، می شنوی؟                                                               فرزانه

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت0:26توسط فرزانه |

 

پیدایش با دو راهی به استقبال من آمد...

با این حال افتادم

اما کم نیاوردم

قانون طبیعت همین است

جاذبه عامل اصلی تو بود

زمین سرش به محور خودش گرم

و خورشید بین کوه هایش یخ زده بود...

هرچقدر انتظار کشیدم نیامدی

حتی با...

حس تنها عامل رؤیت لبخندت بود

باریک و نورانی

کامل تر که شدی ابرها حسودیشان شد

ابری شدی

هر چند هیچ وقت هیچ چیز پشت هیچ جا نمی ماند

اما

تو ماندی

دافعه عامل اصلی نبودنت بود

و بعد از آن

یکی بود

یکی نبود

                                                                     صیام

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت17:22توسط صیام سلطانی |

 

از دور نسیم او پیدا بود

با شوق به سمت من وزیدن کرد

یک شاخه گل از زمین دزدید

با عشق به سمت من دویدن کرد

با مهر به صورتم نوازش ریخت

یک عالمه بوسه های بی انکار

از بغض گلوی من به هم پیچید

عاشق سماجتش شدم انگار

دیگر نهراسیدم از این دنیا

دیگر نچشیدم غم و ماتم را

از پیله ی خود جدا شدم

انگار دیگر نکشیده بودم آهم را

باورش به نرمی از سرم وا شد

لحظه های تلخ و سخت جانفرسا

اضطراب ترس و لرز و غم خوردن

انهدام پیچ و تاب پیچک ها

اشتراک لحظه های تنهایی

طعم گرم خنده هایی از سر شوق

طرح چشم های پر رازش

طبع نرم من شد از سر ذوق

طعم بوسه های بی انکار

طعم بوسه های بی تکرار

باز از جای خودم جستم

از خواب پریده بودمش انگار

صیام سلطانی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت11:38توسط مرجان |

 

به من خرده گرفتند که هستم.

مرا از مرز بودن ها به فرار از نبودن ها گذر دادند.

نمی دانم هستم یا باید باشم؟

شاید زندگی را از دستهایم شسته اند.

ماه را در مرداب زندانی کردند.

قانون طبیعت این است.

به آن ماهی در مرداب نگاه کن،

دائم ذهن ماه را در هم می ریزد.

آن ماهی باید بمیرد.

                                                                                     فرزانه

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت14:59توسط فرزانه |

 

هرگز بر نمی گردم!

باور کن!!!

سنگینی حجم نگاهت،

پاهایم را آویزان کرده!

تا انقضای تاریخ جاذبه ی نگاهت چیزی نمانده.

چشمانت دیگر مصرف نمی شود...!

یخ اسفندی کلماتم،

با جوانه ی فروردینی حرف هایت،

به ثمر فکرهای اردیبهشتی ات می رسد!

احتمالاً می رسم به جایی که ...

در صفحه ی آخر یک شناسنامه ی باطل شده ادامه داری!

دنباله ات را که بگیرم...

ته مانده ی سوخته ی یک سیگاری!!!

با فاصله ی کافی از فکرهایت می نشینم،

رو به روی آینه تمرین می کنم...

خنده هایم را شبیه حرف های تو تلگرافی کنم!

چه طعم تلخی می گیرد دهانم!!!

حالا فکر می کنم...

 با صدای بلند...

بدون او دیوانه می شوم؟؟؟!!!

ایران

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت15:57توسط مرجان |

 

 آره این حس آخره نذار از باورم بره

نذار روزای شادمون بازم از خاطرم بره

نذار تنها بشینم و تو رو تنها ببینم و

توی خشکی باورم تو رو دریا ببینم و

بزنم دل به عمق هیچ وسط خالی حباب

نفسم پاره پاره شه بشی واسم خود سراب

هوس پاهاتو کج کنه بذاری از دلم بری

بگو این حس آخرو می خوای همپای کی بگی

می خوای با کی سفر کنی ،بری من بی تو گم بشم

نرو با این همه بدی خودم جورت رو می کشم

صیام سلطانی

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت14:31توسط صیام سلطانی |

 

شبی در آرزوی اینکه تو پاشی

در این تنهایی خاموش پیدا شی

تمام غربتم را بسترت کردم

که شاید بر ترک های دلم یک روز دریا شی

نفهمیدم دل سنگت طنین روزهای حسرتم می شه

به روی ساحل دلبستگی هایم

هنوزم نور فانوس تو خم می شه

                                            صیام سلطانی

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت14:26توسط صیام سلطانی |

 

رنگ و بویی دگر گرفته ام از دست رفته ام

بعد از تو انگار مشکل معنایی گرفته ام

بعد از کشیدن خطت به روی قافیه هام

حال ردیف دلم خراب و مردست حوصله هام

صیام سلطانی

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت14:21توسط صیام سلطانی |

 

مرداب ها جان گرفتند و

دریاها را امواج بلعیدند.

بیم ماندن در چشمان به گود نشسته زندگی جاریست.

زمان دیگر ساعت شمار ندارد،

آنکه آنجا ایستاده است،

گریز است.

                                                                               فرزانه

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت1:42توسط فرزانه |

 

به بودن ها دل نبند.

بهانه ها مرگ تجسم آرزوهاست.

دیوانه را بیهوده از دنیا راندند.

برگشم.

به پهنای قدم هایم نگاه کن،

ستاره های کاغذی در آسمانم کاشته بودی،

اکنون ماه را مهمان خانه ات می کنم.

                                                                             فرزانه

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت22:51توسط فرزانه |

 

فریاد کن

دردها درون گل ها جان گرفتند.

بنگر

فروریختن آنچه در صلابت کوه ها باور داری.

حس کن

گریختن غنچه از زندگی را.

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت23:4توسط فرزانه |

 

يك عالمه اشك؛

زير قايقي كه مي برد تو را از دنياي من!!!

به اهتزاز درآمده اند دستانم

بي نهايت عشق نگاه كن!

پاي تو ريخته ام مي بيني؟

باز هم سنگ تو را به سينه مي زند دست هايم:

-كه اين بادبان ها هميشه گسترده نيست!

برگرد!

ابرهاي ذهنت هميشه بهاري نيست!

برگرد!

ديدي آخرش به غروب رسيدي...

اين همه پارو كشيدي؟

به عقب نگاه كن؛

ساحلت هميشه طوفاني نيست!

برگرد؛

آسمان هميشه آبي نيست!

برگرد!!!

صیام سلطانی

+نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت8:59توسط مرجان |

 

قلبی آکنده از کنده کاری

که گاه و بی گاه با چاقوی نا مهربانیت کشیده ای و رفته ای!

نه تنها نیم نگاه تلخی به پشت سرت نینداخته ای

راه جلوی رویت را هم پشت سر گذاشتی!

برو که رفتنت آهسته و بی وقفه خوش یمن است!

این را کلاغ همسایه بعد از رفتنت

جار و قار زد...!

                                                                                                            مرجان

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت5:27توسط صیام سلطانی |

 

من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو به من گفتی: ـ هرگز    هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه ی این هرگز کشت.

                                                    حمید مصدق

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت0:23توسط صیام سلطانی |

جایی برای شما. . .!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت20:44توسط صیام سلطانی |

 

پرهایت که تقدس دارند

پر بزن

پر بزن

به بلندای همین مرقد زرین طلا کوب بلند

کز تمام کلماتش پیداست

که چرا گرد سرش قوم ملائک جمعند

من که شرم از رخ مولا دارم

التماس من در حلقه ی شیطان شده را

کز تمام سر و دست و صلواتی که به دور حرمش می گردند

کمتر است

به حضورش برسان

شاید، تنهای تنها او رضایم باشد.

صیام سلطانی

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت21:32توسط مرجان |

 

کنجکاوی کدام پرنده کشانده اش اینجا

خزیدنش دور گردنم

با این ریسمانی که آورده است، میان شلوغی های سبزم

سیاه و سفید بودنش را نمی تواند ترسیم کند

و من

با لهجه یک بید پر جنون

که به زیر دارم از شرم پریدنت سر

ناله می کنم بندبندم ،را تو را

بپر به هوایم پرنده

من ریشه هایم دست خودم نیست!

 صیام سلطانی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:29توسط ایران |

 

تمدید می کشم از خون،

زیرکی

نمی آوردش

من اشتباه این استقامتم

شاخ و برگ قرمز

ریزان

از گودی

سیاه، قرمز، استخوانی

تشدید وطنم و تنم وطنم

و کودکی که کوچکیش را روی شانه هایم بزرگ گریه می کرد.

صیام سلطانی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:29توسط ایران |

 

آرام روی پولک های نداشته ات می مالم...!

بدبخت

چقدر توی خلیج

پس مانده های پول به خوردت دادند؟

من زیر آفتاب سیاه شده ام

تو چرا قیری نگاهم می کنی؟

بیا

دسته جمعی غسل بگیریم

لبخندت کجاست

ای بی لبخند!

صیام سلطانی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:28توسط ایران |

 

این داستان کاملاً کجایش واقعی است

وقتی به دهانم بو می دهی

خجالت، می نویسم که می کشم

دیگر چرا روی خنده هایم مشت می شوی

که می شوی

می شوی

که

کباب شدم

سانسور

شما که ظرفیت کباب شدن نداری

ثواب که می کنی

اشتباه می کنی

وگرنه من که اتفاقی مبتلای تو شدم

همین است که همیشه

دکترها جوابم می کنند

می شکنم روی چشم هایت

اشک هایم به خاطر این است

تمامش را برای خودت می گویم

روزی نیایی بنویسی فلانی دست و پا شکسته ناز می خرد...

صیام سلطانی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:27توسط ایران |

 

و امروز پنجره

مثل فردا

هوایش معلوم نبود

به احترام کدام پرنده

ابر سیاه از تن خورشید درنیاورده بود

که چشمانش هنوز برق می زد

به یادگاریش که روی شاخه های گره کرده

هنوز جیک جیک را جیر جیر نمی گذاشت شنیده شود.

باد، بعد از تو هنوز دست بردار نیست...

صیام سلطانی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:27توسط ایران |

 

به گمانم روزهایی که پشت سر می گذارم

یکی پس از دیگری

به اتفاق تو

می افتد به گردنم

منظوری ندارم چرا تکراری هستی  

به خاطر اینکه فقط

برای لحظه ای کنارم می مانی و

شب که می شود

دوباره می شود

همین است که تو را هرگز

میان خودم احساس نمی کنم

احساس نمی کنم

به افتخار تو که می کنم شادی

برف می شود روی ناخن هایم

گوشت نمی ماند به تنم.

بروم

به سلامتی کسی که حرف هایش را

خودم می زنم به خودم

تو که مادر زادی کور بودی

نمی دیدی

لالی، گوش هایت نمی شنوند

و من ...

صیام سلطانی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:26توسط ایران |

 

بی شک همیشه

دو طرف مشکلند

گاهی به عکس

گاهی بدون عکس

تقصیر آن یکی است

هرچند امکانش

تقصیر ثابت وجدان بی ریاست

تقدیر نیک با کسی ست

که در زمان وصل

از عشق بی بلاست

تأکید می کنم

تقصیر من و شماست.

صیام سلطانی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:26توسط ایران |

 

الهام می شود به من بگویم:

دستم به قلم نمی رود بنویسم

منحصر به فردها

دست آموز فردند

دستم نمی رود به قلم

بنویسم

چیزی نمانده تا خشکسالی

وقت دعای مسری باران است

خبر کنید خدا را ببیند

گندم که ستمگر بود

روحش چه سبز می زند

دیگر نمی نویسم

و همین گونه می ایستم

سر لج کسی که خط می کشد روی من

بی آن که بداند

من خودم چرک نویسم

سر لج

تا به همه بگویم

قبل از آمدن

چرا باید برویم به جایی که قانون تازه اختراع شده بود

نمی نویسم، تا شعرهایم را دیگران امضا نکنند

نقطه.

مهر به دهان آدم منفور...

صیام سلطانی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:25توسط ایران |

 

چه می کنی که گاهی

بی پاشنه حرف می زنند کفش هایت

آن ها دروغ می گویند

لباس هایت مدلش پاره پاره است

از روی شادی دهانت، حرف هایش را کج کج می زند

بر عکس

همان می شود که نمی خواهی

چه فرق می کند توی قاب، کنار این منظره خالی چه کسی است

بشریت تقصیری ندارد که همیشه نور را منعکس می بیند

تار می زند

نگاهت را بار به راهت

صدایت را دار به نت های خارج

که کیست؟ آن سان، انسان را ابدی،عابدی بسازد

و سفارشی، سفارشی

که انسان! تولدی دیگر نیست

اگر متولد نشوی

به جهانی

که تا انتهایش را نگیرند

ظهور نمی کنند

چه رسد به شروع

وایِ ... خسته ی خشکیده

به طالعی بدبین

که هر چه می گویم خوبم

بُم می کند به صورتم

که انگار نه انگار

من روزی رشد خواهم کرد

رشد خواهم کرد.

صیام سلطانی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:22توسط ایران |

 

رو به رویت خواهم مرد

ببین که هیچی نیستی

بلف هم نمی زنم

استخوان هایم تازه بو گرفته

تکراری شده ام

چنان که می روم، بر می گردم

اشتباه، اشتباه

لای دیوارها جرز هم نمی شوم

می خوابم روی دنیا سر لج

زیر تخت کاباره

پشت سوراخ درهای همین حالا

بالا می آوروم

حتی کامل هم نمی شود

ابدیتش نزدیک است

دنیا را می گویم

همین"یا" را کم داشت

توی جشنواره خرها

کاه واره

چنگ می زنم

چندِ چندِ چند

هیس

بلندتر نمی توانم بگویم

تازه

تا اطلاع ثانوی

هر چقدر که فریاد بزنی

خودت لال می شوی

خیلی وقت است گوش هایم را خاک خورده است.

صیام سلطانی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:21توسط ایران |

 

 پشت گوش نینداز افق را

که هر چه می کشی اش تمام نمی شوی

تا من را راحت کنی

و پر کنی شش هایت را از شقایق

که فقط اسمش زیباست و

جسمش به جسمت فحشا و فضاحت

و روح در به درت

به هر دری که بزند

خارج نمی شود از کالبد این زمان

تو آزادی

که جوان باشی

ولی جوان نخواهی ماند

که در آزادی ات ابدی باشی

نباشی!

که هر چه می کشم از باشد و نباشدهای روز مرگی ست!

لعنت به هرزگی...

صیام سلطانی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:21توسط ایران |

 

نگاهم تا ابد گریان نخواهد ماند

و من یک روز خواهم مرد

و دیگر اشک هایت

درون خاطرات تلخ من

ریزان می مانند

و انگشتان من در راستای تو خیره خواهد مرد

و باز تنهایی و غربت

در آن زندان بی زنجیر

با حوران و اسرافیل

صیام سلطانی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:20توسط ایران |

 

تفکیک کنم، نکنم؛ یکی می شوند

هر دو

با چیز، بدون چیز

گوشه کنج کناره اینجا

پشت عقب آنجا

هر جا، جا به جا

فرقی نمی کند، زیر این تارها عنکبوت نباشد

آنقدر عکس جلوه می دهد

ک بر عکس شود و نشود آنی که باید باشد

باشد یا نباشد؟

مسئله آن ضرب هایی است که به من می زنی

منهای ما

ها ...

به شیشه ی قلبم

که برای به دست آوردنت می شکنی

بر می داری

همانی را که دوست داری

داری یا نداری؟

مسئله های تکراری

جمع هایم توخالی

به خاطر همین نمره هایم از هندسه ات تکراری

و دوستت دارم هایم اشتباه بود

دیگر بغلم پر شده از پرورشی

زنگ تفریح و

دوستت دارم های یواشکی

الکی...

صیام سلطانی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:19توسط ایران |